پژوهشكده تحقيقات اسلامى سپاه

381

پژوهشى پيرامون شهداى كربلا ( فارسي )

ندارم . هراس به دل راه مده ، تو بى گناهى ، چون هانى بر ابن زياد وارد شد ، گفت : « اتَتكَ بِحائنٍ رِجُلاهُ » « 1 » با پاى خود به سوى مرگ آمدى . در حالى كه شريح قاضى نيز حضور داشت به سوى هانى نظر افكند و اين شعر را خواند : اريد حِباءَهُ [ جباته ] و يُريدُ قَتْلىِ * عِذيرَكَ مِن خليلك مِن مُرادِ من عطاى [ زندگى ] او را مىخواهم ولى او ارادهء كشتن مرا دارد ، عذر خود را نسبت به دوست مرادى بياور . ابن زياد در آغاز ورودش به كوفه هانى را گرامى مىداشت و به وى مهربانى مىكرد . [ از اين رو ] هانى گفت : اى اسير چه شده است ؟ گفت : هانى ! دست بردار ! اين كار چيست كه در خانه ات به زيان يزيد و همه مسلمانان اقدام مىكنى ؟ مسلم بن عقيل را به خانه برده و سلاح و نيرو در خانه‌هاى اطراف خود فراهم مىكنى و مىپندارى كه اين كارها بر من پوشيده مىماند ؟ هانى گفت : من چنين كارى نكرده‌ام و مسلم بن عقيل نزد من نيست . گفت : چرا ، چنين است . سخن در اين باره ميان آنها به درازا كشيد و هانى بر انكار خود باقى بود . دراين هنگام ابن زياد غلامش ، همان معقل جاسوس را خواست ، چون آمد ، ابن زياد به هانى گفت : اين مرد را مىشناسى ؟ گفت : آرى و دانست كه او جاسوس ابن زياد بوده و خبرهاى ايشان را به او داده است . لختى سر را به زير افكند و نتوانست چيزى بگويد . چون به خود آمد ، گفت : سخنم را بشنو و باور كن كه به خدا دروغ نمىگويم . به خدا سوگند ، من مسلم را به خانهء خود دعوت ننموده‌ام و هيچ گونه اطلاعى از كار او نداشتم تا آن كه آمد و از من خواست به خانه‌ام بيايد . من شرم كردم او را راه ندهم و از وى پذيرايى ننمايم . [ روى رسم عرب نمىتوانستم او را راه ندهم ] ؛ بدين جهت از او پذيرايى كردم و پناهش دادم و جريان كار وى چنان است كه به گوش تو رسيده و مىدانى ، اگر مىخواهى هم اكنون با تو پيمان محكمى مىبندم كه انديشهء بدى نداشته باشم و غائله‌اى به راه نيندازم به نزدت آمده و دست در دستت نهم و چنانچه خواسته باشى گروى نزد تو بگذارم بروم و بازگردم ، پيش مسلم رفته ، و او را دستور دهم كه از

--> ( 1 ) . ضرب المثلى است عربى نخستين كسى كه اين سخن را گفت حارث بن جبلة يا عبيد بن ابرص بود كنايه از اين كه : بپاى خود به سوى مرگ آمدى ( ترجمهء ارشاد شيخ مفيد ، سيد هاشم رسولى محلاتى ، ج 2 ، ص 46 )